صادق هدایت – مطبعه بهار دانش

فقط یک رفیق درست حسابی گیرم آمد، اونم هوشنگ بود… حالا تو آسایشگاه مسلولین خوابیده تو مطبعه «بهار دانش» بغل دست من کار می کرد. یک مرتبه بیهوش شد و زمین خورد. احمق روزه گرفته بود. دلش از نا رفت. بعد هم خون قی می کرد. از اونجا شروع شد. چقدر پول دوا و درمان داد، چقدر بیکاری کشید و با چقدر دوندگی آخر تو آسایشگاه راهش دادند. مادرش این مایه را برای هوشنگ گرفت تا به یک تیر دو نشان بزنه. هم ثواب هم صرفه جویی خوراک، این زندگی را مشتری های «کافه گیتی» برای ما درست کردند.

نوشته های پراکنده، فردا، با مقدمه حسین قائمیان، تهران: نشر ثالث، ۱۳۸۱، ۱۰۷


0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

Want to join the discussion?
Feel free to contribute!

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *