جلال آل احمد – بیمارستان راه آهن

اسد بیش از پنج روز به فکر مادرش نبود. و وقتی به کرمان رسیدند بی کاری و در به دری، کارهای بزرگتری را به پیشباز او می فرستاد. فقط دلش از این می سوخت که چرا مادرش چهار ساعت پس از حرکت دسته آنها از تهران، در همان بیمارستان راه آهن جان داده بود و چرا او نتوانسته بود در آخرین ساعت عمرش پهلوی او باشد.

جلال جاودانه/ از رنجی که می بریم، مجموعه داستانهای جلال آل احمد، به کوشش عبدالرضا جعفری، نشر تنویر، تهران: ۱۳۷۹، زیرابیها۱۱۱


0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

Want to join the discussion?
Feel free to contribute!

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *