خانه صادق هدایت

خانه صادق هدایت و بازدیدکنندگان سردرگم

چهار راه سعدی را که پایین بیایی، سمت راست، بیمارستان امیر اعلم به چشمت می آید با تعداد زیادی مریض که چشم و بینی و سر و گوششان باندپیچی شده و گم و گیچ در رفت و آمدند. بیمارستان را که رد کنی، می رسی به خیابان سروش الدین تقوی. اواسط کوچه، مابین خیابان سعدی جنوبی و لاله زار معروف، سفارت دانمارک است و مهد کودکی با دیوارهایی نقاشی شده. سمت راست بالای در بزرگ چوبی، به سختی می توان نام مهد کودک را خواند: مهد کودک صادقیه.زیر نوشته، چند گربه و خرگوش نقاشی شده در حالی ورجه ـ وورجه هستند.

 1

یکی دو پنجره چوبی دیگر را که بگذرانی، می رسی به در کوچکی با تابلوی فلزی، که عمارت خودش را معرفی می کند.

khane Sadegh Hedayat

عکس: آرمان سعیدی

بعد از خواندن تابلو، یک «تاریخچه» از پس خانه سر بر می کشد؛ یک عالمه جغد و چهره مردی با سبیل چارلی چاپلینی، در مخیله ات بازی می کنند

در بسته است و پس از پرس و جوی فراوان خواهی فهمید مهد کودکی که به ثبت سازمان میراث فرهنگی رسیده، ۱۵ سالی است که درش تخته شده است.

کنجکاو تر از اهالی محل خواهی پرسید چه بر سر عمارت هدایت آمده؟ روبرو کمی آنطرف تر، الکتریکی کوچکی است .

– مهد کودک تعطیله؟ نمیشه رفت داخل؟

– نه ۱۵ سالی میشه بستنش .

– خب اجازه ورود با کیه؟ میراث فرهنگی؟

– نه بابا میراث سالی یه بار راهش به اینورا نمیخوره، دست امیر اعلمه

– به چه درد بیمارستان میخوره؟

– کردنش آشغالدونی فعلا

– چجوری میشه رفت داخلش

– نمیذارن. منم چند سال پیش خواستم برم نذاشتن .

– کار نشد نداره

می روم به سمت حراست بیمارستان. مدیر حراست، سرگرم بحث با مرد سیه چرده ی لاغر و بلندی است که اصرار می کند و او انکار.

– آقا جان نمیشه، حالا این یارو چه گلی به سرش زده که این همه میخوای ببینیش؟

– فدات شم من به عشق اون ای همه راه از جنوب کوبیدم اومدم. بذار ۵ دقیقه برم تو این خونه. عکسم حتا نمیگیرم .

– نمیشه. مسوولیت داره. درش بسته است .

مرد جنوبی، مایوس می‌شود. رییس حراست رو به من می کند: بله؟

– میخواستم اگه اجازه بدین مهد کودک، یعنی خانه  هدایت را ببینم .

دادش در می‌آید:

– چه خبره بابا؟! همه هدایت دوست شدن! نمیشه! نمیشه!

– چرا؟

– درش مهر و مومه. اجازه نمیدن.

– فدات شم عمارت تاریخیه… خونه  یه نویسنده معروفه، حالا شما مهر و مومش کردین؟

بعد از چندین دقیقه تلخ و صد البته دست خالی بیرون می‌آیم. می روم به سمت عمارت.

مرد لاغر و سیاه خودش را به من می رساند .

– توام میخوای خونه هدایتو ببینی؟

– آره

– مو از بندر کوبیدم  اومدم ایجا رو بیبینم. اما لامصبا نمیذارن نه. اصلا اینا با همه چی مخالفن

– بالاخره اونم مامور و معذوره .

– به ای چیا نی. نمیخوان کسی هدایت و بشناسه .

حوصله ندارم با او بحث کنم. عمارت تاریخی باعث می‌شود خیال کنم آن مرد شبیه طرفدارهای متعصب و چشم و گوش بسته ی حسن صباح و امثال اوست.

دلم می خواهد ببینم چه بلایی سر این عمارت آمده.

از ساختمان روبروی عمارت سر در‌می‌آورم. طبقه ی سوم تقریبا مشرف به حیاط است.

دور تا دور حیاط مرکزی، ساختمان اصلی با سقف شیبداری است که هیچ کاری برای مرمتش به عمل نیامده.

khane Sadegh Hedayat

خانه هدایت از پشت بام مجاور ـ عکس: آرمان سعیدی

سمت راست ، دقیقا جایی که مهد کودک نوشته شده، سیستم تهویه ی عظیمی داخل حیاط نصب شده و بخشی از دیوار جهت عبور کانال ها تخریب شده است.

جای تاسف است که فضایی با آن جاذبه تبدیل به یک زباله دانی شود.

khane Sadegh Hedayat

خانه هدایت از پشت بام مجاور ـ عکس: آرمان سعیدی

از سازمان محترم میراث فرهنگی که سالها است قطع امید کرده ایم. بیمارستان هم که هیچ، مگر انجمن هدایت و جناب جهانگیر هدایت (برادرزاده صادق هدایت) همتی نشان دهند.شاید هم باید تنها به حفظ آثار نویسنده بسنده کنیم و بس.

گزارش:  آرمان سعیدی

منبع: ماهنامه اینترنتی ایران دیدار

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

Want to join the discussion?
Feel free to contribute!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.