مرتضی مشفق کاظمی – چهار راه حسن آباد
نزدیک چهارراه حسن آباد زن همسایه به جلالت گفت : ببین از قضا پسرم اینجاست بروم از او بپرسم چه خبری دارد و سپس جلالت را گذارده نزدیک پسرش که کنار چهارراه و پهلوی داواخانه ایستاده بود رفت
تهران مخوف ج2(یاد گار یک شب)، 73،تهران، بدون نام انتشارات، 1305


دیدگاه خود را ثبت کنید
Want to join the discussion?Feel free to contribute!